تبليغاتX
یاران
خاطرات
 

 

دوستان عزیز سلام

 

الان در گروه اخلاق پزشکی د ع پ شیراز من(انجو) و دکتر رعیت با هم و به یاد همه شما هستیم

 

جای دوستان خوب و مهربانمان خالیه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:42  توسط همکلاسی  | 

سلام

فقط برای سرگرم شدن :



- جویدن آدامس در سنگاپور ممنوع است.

-
تقلب کردن در مدارس بنگلادش غیر قانونی است و افراد بالای 15 برای تقلب به زندان فرستاده می‌شوند.
 
-
مشاهده فیلم‌های کاراته‌ای تا سال 79 در عراق ممنوع بود.

-
در دانمارک روشن کردن ماشین قبل از چک کردن اینکه بچه ای زیر آن خوابیده است یا نه، ممنوع است.

-
در تایلند انداختن آدامس جویده شده تان 500 دلار جریمه دارد.

-
در سال 1888 در بریتانیا قانونی تصویب شده که دوچرخه سواران را موظف می‌کرد تا زمان رد شدن ماشین از کنارشان، زنگ دوچرخه هایشان را بطور پیوسته به صدا درآورند.

-
در قرن 16 و 17 میلادی نوشیدن قهوه در ترکیه ممنوع بود و اگر کسی در حین خوردن قهوه دستگیر میشد، به اعدام محکوم میشد.

-
در فنلاند زمانی پخش کارتون دونالد داک به علت شلوار نپوشیدن شخصیت اصلی سریال ممنوع بود.

-
در بِرمه دسترسی به اینترنت غیر قانونی است. اگر فردی با اتهام داشتن مودم دستگیر شود، به زندان محکوم می‌شود.

-
اتریش اولین کشوری بود که مجازات مرگ را در سال 1787 حذف کرد.

-
در انگلستان، سر لاشه هر نهنگی که پیدا شود متعلق به پادشاه است و دم آن متعلق به ملکه.

-
در ویکتوریای استرالیا، تنها متخصصان برق اجازه تعویض لامپ برق را دارند.

-
در انگلستان چسباندن برعکس تمبر حاوی عکس ملکه، نشانگر خیانت و پیمان شکنی با سلطنت است.

-
در ورمونت، زنان تنها با اجازه کتبی همسرانشان حق استفاده از دندان مصنوعی را دارند.

-
در واشنگتون، وانمود کردن به داشتن خانواده پولدار ممنوع است.

-
در میامی آمریکا، تقلید کردن رفتار جانواران ممنوع است.

-
زمانی در کشور سوئیس، محکم بستن در خودرو جرم به حساب می آمد.

-
در لینوئیس آمریکا دادن سیگار روشن به حیوانات ممنوع است
.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:5  توسط همکلاسی  | 

WHEN A DICTATORSHIP IS A FACT, REVOLUTION BECOMES A RIGHT

" Victor Hugo "

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:48  توسط همکلاسی  | 

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود


و به قدر نیاز تو فرود می‌آید و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،

و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،

و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود...

پــدر می‌شود یتیمان را و مادر

برادر می‌شود محتاجان برادری را

همسر می‌شود بی همسر ماندگان را

طفل می‌شود عقیمان را. امید می‌شود ناامیدان را

راه می‌شود گم‌گشتگان را. نور می‌شود در تاریکی ماندگان را

شمشیر می‌شود رزمندگان را

عصا می‌شود پیران را

عشق می‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛


به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
.

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا
!

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف،


و زبان‌هایتان را از هر گفتار ِناپاک،

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار
...

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه‌یی خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند و

بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند"...

مگر از زندگی چه می‌خواهید،

که در خدایی خدا یافت نمی‌شود، که به شیطان پناه می‌برید؟

که در عشق یافت نمی‌شود، که به نفرت پناه می‌برید؟

که در سلامت یافت نمی‌شود که به خلاف پناه می‌برید؟

قلب‌هایتان را از حقارت کینه تهی کنیدو با عظمت عشق پر کنید ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:57  توسط همکلاسی  | 

رئیس به منشی : برای یک هفته سفر خارجی برنامه ریزی کنید !

منشی با همسر خود تماس میگیرد : برای یک هقته باید با رئیس اداره به سفر خارجی بروم !

همسر منشی با معشوقه پنهانی خود تماس می گیرد : همسرم برای یک هفته به مسافرت میرود و ما میتوانیم یک هفته رو در کنار هم باشیم !

معشوقه پنهانی با پسر بچه ای که شاگرد خصوصیش بودتماس میگیرد : این هفته کار دارم و نمیتوانم بیایم ...!

پسر بچه با پدر بزرگ خود تماس می گیرد : معلم من برای یک هفته گرفتار است و ما میتونیم این هفته رو باهم بگذرونیم !

 

پدر بزرگ و یا همان رئیس اول با منشی اس تماس میگیرد : این هفته رو باید با نوه ام بگذرونم و ما نمیتونیم به مسافرت برویم !!!

منشی به همسرش زنگ میزند : برای رئیسم مشکلی پیش اومده و مسافرت لغو شده !!!

مرد با معشوقه خود تماس میگیرد : ما نمیتوینم این هفته با هم باشیم ، مسافرت همسرم کنسل شد !!!

منشی با پسر بچه تماس میگیرد : این هفته مثل گذشته کلاسمون رو ادامه میدیم !!!

پسر بچه با پدر بزرگ خود تماس می گیرد : معلمم این هفته کلاس رو ادامه میده ، ببخشید ما نمیتونیم باهم باشیم !!!

پدربزرگ (رئیس) مجددا با منشی تماس میگیرد : دوباره برای سفر برنامه ریزی کنید ... !!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:37  توسط همکلاسی  | 

چهار چیز است که نمی توان آنها را برگرداند؟!

 

يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند او

 يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.

 او برروي يک صندلي دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنارش يک بسته بيسکوئيت و مردي نشسته بود كه روزنامه مي خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد:

«حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد:

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

 در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را بردارد. ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده را داخل ساکش گذاشته است.

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هاي اومي‌خورد خيلي عصباني شده بود. متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.

- چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند...

سنگ ...

       پس از رها کردن!

                   حرف ...

                                              پس از گفتن!

                                  موقعيت...

                                                                     پس از پايان يافتن!

                                                و زمان ...

                                                                                 پس از گذشتن!

با آرزوی از دست ندادن هیچکدام قبل از اندیشیدن ـ نیسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:40  توسط همکلاسی  | 

در هواي دو گانگي ، تازگي چهره ها پژمرد.
بياييد از سايه - روشن برويم.
بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آييم.
و اگر جا پايي ديديم ، مسافر كهن را از پي برويم.
برگرديم، و نهراسيم، در ايوان آن روزگاران ، نوشابه جادو سر كشيم.
شب بوي ترانه ببوييم، چهره خود گم كنيم.
از روزن آن سوها بنگريم، در به نوازش خطر بگشاييم.
خود روي دلهره پرپر كنيم.

نياويزيم، نه به بند گريز، نه به دامان پناه.
نشتابيم ، نه به سوي روشن نزديك ، نه به سمت مبهم دور.
عطش را بنشانيم ، پس به چشمه رويم.

نزديك ما شب بي دردي است ، دوري كنيم.
كنار ما ريشه بي شوري است، بر كنيم.

برخورد خيمه زنيم ، سايبان آرامش ما ، ماييم.
ما وزش صخره ايم ، ما صخره وزنده ايم.
ما شب گاميم، ما گام شبانه ايم.
پروازيم ، و چشم براه پرنده ايم.
تراوش آبيم، و در انتظار سبوييم.


در ميوه چيني بي گاه، رويا را نارس چيدند، و ترديد از رسيدگي پوسيد.
بياييد از شوره زار خوب و بد برويم

.
چون جويبار، آيينه روان باشيم :

 به درخت ، درخت را پاسخ دهيم.

و دو كران خود را هر لحظه بيافرينيم، هر لحظه رها سازيم.
برويم ، برويم، و بيكراني را زمزمه كنيم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 23:59  توسط همکلاسی  | 

       آنکس که ترا شناخت جان را چه کند         فرزند وعیال و خانمان را چه کند

       دیوانه کنی  هر دو  جهانش   بخشی        دیوانه  تو هر دو جهان را چه کند

 فرا رسیدن بهار و دگرگونی و حیات دوباره طبیعت نویدبخش   پویایی و طراوت در مسیر فردایی بهتر است .

عید سعید نوروز و آغاز سال نو را به همه دوستان و خانواده های محترمشان تبریک گفته سلامتی و بهروزی و شادکامی همه را از درگاه ایزد منان آرزومندم.

عیدکم مبارک وایامکم سعیده 

نیسی

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 22:49  توسط همکلاسی  | 

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن دختر چشم آبی گیسوی طلایی
طناز سیه چشم چو معشوقه من نیست
آن کشور نو آن وطن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی وخانه به دوشی چه بلایست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست


دکتر خسرو فرشید ورد

حسین

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 20:51  توسط همکلاسی  | 

سال نو بر شما مبارک .

امیدوارم که سالی‌ پر از شادی و سلامتی‌ برایتان باشد

حسین

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 18:44  توسط همکلاسی  |